واژه هایی که در گلزار شهدا،جان گرفتند/یادداشت

سالهاست دلم میخواهد از شهدا بنویسم؛ از مردان آسمانی که روزی بر خاک قدم زدند و رفتند تا آسمان این سرزمین بیستاره نماند؛ از آنان که قصه زندگیشان، پس از رفتن، در بغض مادران، اشک پدران و دلتنگی همسران و فرزندانشان ادامه یافت.
سالهاست میخواهم از شکوه رفتنشان، غربت ماندنشان و نوری بنویسم که با گذشت سالها، همچنان در گوشهگوشه این سرزمین میتابد. اما هر بار که قلم به دست میگرفتم، گویی واژهها در برابر عظمت نامشان سر فرود میآوردند و قلمم در آستانه روایت، خاموش میماند.
سالها روایت شنیدم. بارها به گلزار شهدای امامزاده حسین قزوین رفتم، میان مزارها قدم زدم، پای صحبت خانوادههای شهدا نشستم و از نزدیک با گوشههایی از خاطرات و دلتنگیهایشان آشنا شدم. بارها در برابر مزار شهیدی ایستادم و در دل گفتم: روزی از این همه شکوه و غربت خواهم نوشت؛ روزی واژهها را به یاری خواهم طلبید تا شاید بتوانم گوشهای از آنچه را در دل دارم، بر صفحه کاغذ بنشانم.
اما هر بار چیزی کم بود؛ نه شوقی برای نوشتن نداشتم و نه روایتها از جذابیت و عمق بیبهره بودند. انگار آن حال پنهانی که باید میان احساس و قلم پلی میساخت، هنوز در وجودم به شکوفایی نرسیده بود. روایتها را میشنیدم، تصویرها را در ذهن نگه میداشتم و با دلی سرشار از احترام بازمیگشتم، اما وقتی قلم روی کاغذ مینشست، آن شور ناپیدا که باید واژهها را از خواب بیدار میکرد، همچنان در سکوت بود.
گاهی انسان سالها کنار چشمه مینشیند، اما هنوز نمیداند چگونه تشنگی روحش را با آب آن سیراب کند. گاهی هزاران روایت میشنود، اما لحظهای که باید شنیدهها را به نوشته تبدیل کند، از راه نمیرسد. گاهی همه آنچه برای نوشتن لازم است در وجود آدمی جمع شده، اما هنوز نسیمی نوزیده تا پنجرههای بسته جانش را بگشاید.
من نیز سالها با آرزوی نوشتن از شهدا زندگی کرده بودم؛ با دلی مشتاق و قلمی که گویی در برابر دریایی بیکران، از بیان ناتوان مانده بود. تا اینکه روزی راهی گلزار شهدای چوبیندر شدم؛ روزی که برای من، رنگ دیگری داشت.
گاهی یک خواب، یک تصمیم ناگهانی و یک دیدار، میتواند دری را بگشاید که سالها پشت آن انتظار کشیدهایم.
تصمیمم ناگهانی بود؛ انگار چیزی در سکوت شب، پیش از من راه افتاده و مرا به سوی قراری نادیده فراخوانده بود. خوابی عجیب دیده بودم؛ خوابی آمیخته با دویدن و گریستن و فریاد. در میان آن همه بیقراری، صدایی مرا به نام خوانده و گفته بود: «خانم شعبانی، صبر کن، نرو؛ راهحل مشکل تو اینجاست.»
صبح که شد، هنوز پژواک آن صدا در گوش جانم مانده بود. نمیدانستم چرا چنین خوابی دیدهام و چرا نام سیدرضا در آن تکرار شده است. اما بیآنکه از پیش برنامهای داشته باشم، تصمیم گرفتم کار را رها کنم و همراه خانم امامقلی، معلم قرآن، راهی گلزار شهدای چوبیندر شوم.
آن روز، بیخبر از آنچه در پیش بود، قدم در راه گذاشتم. نمیدانستم قرار است در آن خلوت روحانی، چه چیزی در وجودم بیدار شود.
همین که وارد گلزار شدم، حال عجیبی به سراغم آمد. گویی هوای آنجا با هوای همیشگی جهان تفاوت داشت. سکوتی لطیف بر فضا نشسته بود و آرامشی ژرف از میان مزارها میگذشت. هیاهوی دنیا پشت دروازهها جا مانده بود و زمان، آهسته از کنار خاطرهها عبور میکرد.
در آغاز ورود، حال درونم دگرگون شد. لحظاتی طول کشید تا آرام بگیرم. سپس به سوی مزار مادربزرگ سیدرضا رفتم و اشکهایم بیاختیار جاری شدند. نمیدانم چه چیزی در اعماق دلم به تلاطم افتاده بود، اما احساس میکردم پس از سالها ایستادن در آستانه حسی ناشناخته، سرانجام به خلوتی رسیدهام که دلم مدتها در جستوجوی آن بود.
نگاهم به سبزی دلنشینی افتاد که بر تصاویر شهدا در سالن انعکاس یافته بود؛ سبزیای که به آن فضا حالوهوایی رؤیایی میبخشید. گویی نوری لطیف از میان قابها عبور میکرد، بر چهره شهدا مینشست و هر تصویر را به پنجرهای رو به آسمان بدل میساخت.
آنجا احساس میکردم خاطرهها در قاب تصاویر محصور نماندهاند؛ در سکوت فضا، در نگاه زائران و در اشکهایی که بیصدا فرو میریزند، همچنان زندگی میکنند.
سیدرضا روایت میکرد و من گوش میسپردم؛ از شهدا میگفت و از خاطراتی که در گذر سالها در دل آدمها ریشه دوانده بودند. از سیدمقصود و روایتهایی درباره شفای بیماران میگفت؛ از جوانی که به گفته او، به برکت توسل شفا یافته بود و از شهیدی که بنا بر روایتش، دختری را از مسیر نادرست زندگی بازگردانده بود.
از شهید دکتر محمود رفیعی گفت و از بزرگواری مردی که بنا بر نقل او، وصیت کرده بود هزینه مراسمش صرف امور خیر شود و برای خودش هزینه نکنند.
هر روایت، چراغی در گوشهای از ذهنم روشن میکرد و هر خاطره، مرا به اندیشیدن وامیداشت.
از شبی گفت که همسرش در بیمارستان بود و در التهاب نوزدهم دی، کودکی چشم به جهان گشود. از یادگاری جوانی گفت و پرچمی که به روایت او، در آتش سوخته بود، اما نام الله، نام ایران و طرح پرچم در میان آنچه سوخته بود، همچنان باقی مانده بودند. از ساک یک شهید در روزگار دفاع مقدس گفت و از خوابی که بنا بر روایتش، برادر شهید را به بازگرداندن یادگاری فراخوانده بود.
روایتها یکی پس از دیگری در ذهنم جان میگرفتند. من دیگر تنها شنونده نبودم؛ خیال دستم را میگرفت و به درون قصهها میبرد؛ به جایی که یک یادگاری ساده میتوانست پنجرهای به سالهای دور باشد، یک وصیت کوتاه عظمت روح انسانی را آشکار کند و یک خاطره، پلی از جنس احساس میان گذشته و امروز بسازد.
اما شگفتی آن روز، تنها در قصههایی نبود که شنیدم؛ اتفاق بزرگتر در درون خودم رخ میداد.
سالها بود که دلم میخواست از شهدا بنویسم، اما آن روز در گلزار شهدای چوبیندر احساس کردم چیزی در وجودم از خواب برخاسته است. گویی قلمی که مدتها در سکوت مانده بود، ناگهان گرمایی تازه یافته بود؛ واژههایی که سالها پشت درهای بسته ذهنم انتظار میکشیدند، یکی پس از دیگری به حرکت درآمده بودند و میان آن همه روایت و آن سکوت روحانی، رشتهای نامرئی از احساس کشیده شده بود؛ رشتهای که قلبم را به قلمم پیوند میداد.
من سالها در جستوجوی آن حال گمشده بودم؛ همان لحظهای که شنیدن از مرز گوش عبور میکند و به عمق جان میرسد، همان لحظهای که احساس از مرز اشک میگذرد و بر صفحه کاغذ مینشیند.
آن روز انگار برای نخستین بار فهمیدم که قلم، پیش از آنکه به واژه نیاز داشته باشد، به بیداری دل نیازمند است. گاهی باید مدتها شنید، دید و سکوت کرد تا سرانجام لحظهای فرا برسد که اندوختههای خاموش روح، زبان نوشتن پیدا کنند.
در گلزار شهدای چوبیندر، قلمم دیگر تنها ابزاری برای نوشتن نبود؛ پنجرهای شده بود که میخواست از آنچه در جانم گذشته بود، سخن بگوید؛ از سکوتی که آرامش میبخشید، از سبزی نوری که بر تصاویر شهدا مینشست، از اشکهایی که کنار مزار جاری شدند و از روایتهایی که در گوش جانم پیچیدند و در ذهنم تصویر ساختند.
گویی قلمم در آن خلوت، از خواب چندینساله برخاست و جان گرفت. نه اینکه ناگهان تمام رازهای نوشتن را یافته باشم؛ بلکه نخستین جوانه از زمینی که سالها در انتظار باران مانده بود، سر برآورده بود. من با شگفتی به آن جوانه کوچک نگاه میکردم و میدانستم که باید از آن مراقبت کنم.
شاید آنچه در آن روز تجربه کردم، حاصل سالها شنیدن، دیدن و اندیشیدن بود که سرانجام در لحظهای خاص به هم رسیدند. شاید فضای آرام گلزار، روایتهای پرشور و حال دگرگونشدهام، دست به دست هم دادند تا دریچهای تازه در وجودم گشوده شود. هرچه بود، آن روز برای من رنگ دیگری داشت و با احساسی بازگشتم که پیش از آن، چنین روشن و زنده در خود نیافته بودم.
سیدرضای عزیز!
شاید شما آن روز تنها روایت میکردید، بیآنکه بدانید در دل شنوندهای که سالها آرزوی نوشتن از شهدا را با خود حمل کرده بود، چه اتفاقی در حال رخ دادن است. شاید نمیدانستید که در میان قصههای شما، قلمی که مدتها در سکوت مانده بود، آرامآرام جان میگرفت و واژههایی که سالها پشت پنجره ذهنم در انتظار مانده بودند، راه خود را به سوی صفحه کاغذ پیدا میکردند.
از شما سپاسگزارم؛ نه فقط برای روایتهای شنیدنیتان، بلکه برای فرصتی که فراهم شد تا در آن روز، بار دیگر با اشتیاق دیرینهام روبهرو شوم و احساس کنم هنوز در وجودم دریچههایی هست که میتوانند به روی نوشتن گشوده شوند.
سپاسگزارم برای آن همه خاطره و شور روایتگری، برای یاد شهیدانی که نامشان را با احترام بر زبان آوردید و برای امانت ارزشمندتان؛ کتاب «از زندان تا محفل رندان» که با اعتماد خود به من سپردید؛ کتابی که به گفته شما، رهبر شهید آن را خوانده، تحسین کرده و بر آن امضا گذاشته بود.
این امانت برای من تنها کتابی در میان دستهایم نیست؛ یادآور اعتمادی است که قدرش را میدانم و فرصتی است تا پس از پایان آن دیدار نیز رشته اندیشه و روایت ادامه پیدا کند. امیدوارم بتوانم با دقت و احترام بخوانمش و شایسته اعتمادی باشم که به من کردهاید.
اکنون که به آن روز بازمیگردم، هنوز سکوت گلزار را به خاطر میآورم؛ هنوز انعکاس سبز تصاویر شهدا در ذهنم زنده است و هنوز آن لحظه را به یاد دارم که احساس کردم چیزی در قلمم بیدار شده است.
شاید باید سالها میگذشت تا بفهمم نوشتن از شهدا، تنها با دانستن روایت زندگیشان آغاز نمیشود. گاهی باید در برابر نامشان سکوت کرد؛ باید در خلوتی آرام به خود فرصت داد تا احساس از ژرفای وجود برخیزد و راهش را به سوی واژهها پیدا کند.
آن روز فهمیدم که گاهی شهدا پیش از آنکه موضوع نوشتن باشند، دریچهای به سوی بیداری دلاند؛ دریچهای که اگر به روی جان گشوده شود، قلم نیز راه خود را پیدا میکند.
و من، پس از سالها آرزو، سرانجام در گلزار شهدای چوبیندر، صدای قلمم را شنیدم؛ قلمی که بیدار شده بود تا از آنان بنویسد که رفتند، اما هنوز چراغ راه ماندگاناند.
مریم شعبانی
برچسب ها :
ناموجود- نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
- نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
- نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.





ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0