نان یا آغوش مادر؟ دوراهی تلخ خانوادههای امروز/ یادداشت

همسایهام میگفت حقوق همسرش دیگر کفاف زندگی را نمیدهد. میگفت ناچار است خودش هم کار کند تا شاید باری از دوش خانواده بردارد؛ اما نگهداری از فرزندش فرصتی برای کار کردن باقی نمیگذارد. میان حرفهایش، پرسشی در ذهنم جان گرفت؛ پرسشی ساده، اما تلخ و جانکاه: مادری که باید با آرامش کنار فرزندش باشد، چرا باید نگران نان، کار و اجاره خانه باشد؟
پاسخی نداشتم. سکوت کردم؛ نه از آن رو که پرسش او پاسخی نداشت، بلکه چون پاسخ این پرسش را باید جایی دیگر جستوجو کرد؛ جایی دورتر از این خانه و نزدیکتر به میزهایی که برای زندگی مردم تصمیم میگیرند.
در چشمهایش خستگیای دیدم که به یک روز دشوار تعلق نداشت؛ خستگی ماهها و سالها دویدن، حسابوکتاب کردن و نرسیدن بود. خستگی مادری که هر روز برای سرپا نگه داشتن زندگی تلاش میکند، اما انگار هرچه بیشتر میدود، فاصلهاش با آرامش بیشتر میشود.
او بیکار نیست. روزش با رسیدگی به خانه و فرزند آغاز میشود و شبش میان ظرفهای نشسته، کارهای نیمهتمام و خستگی بیپایان به آخر میرسد. کار میکند، بیوقفه کار میکند، اما حاصل ساعتها زحمتش در هیچ فیش حقوقی ثبت نمیشود و در هیچ حسابوکتابی به چشم نمیآید.
حالا هم درست در برابر دوراهی تلخی ایستاده است؛ اگر به سر کار برود، بخش بزرگی از دستمزدش باید صرف نگهداری از فرزندش شود و اگر در خانه بماند، دخلوخرج زندگی با هم جور درنمیآید. اجاره خانه سر موعد میرسد، هزینههای زندگی منتظر نمیمانند و درآمد خانواده، پیش از پایان ماه، نفس کم میآورد.
میگفت از بیستم هر ماه اضطراب به جانش میافتد؛ روزهایی که هر زنگ تلفن میتواند یادآور اجاره عقبافتاده و صدای صاحبخانه باشد. چه تلخ است وقتی خانه، بهجای آنکه پناهگاه آرامش باشد، به کانون نگرانی بدل میشود و مادری که باید دلنگران لبخند و آینده فرزندش باشد، ناچار است هر روز حساب نان فردا را پسوپیش کند.
بعد صدایش بالا رفت. از شرایط زندگی گفت، از مسئولانی که به باور او صدایشان به مردم نمیرسد و از فریادهایی که در میان هیاهوی وعدهها گم میشوند.
میگفت: «هرچه فریاد میزنیم، انگار کسی صدایمان را نمیشنود. انگار ما را نمیبینند و درد ما برایشان اهمیتی ندارد.»
نه سرزنشش کردم و نه خواستم خشمش را با چند جمله آرام کنم. فقط گوش دادم؛ اما ذهنم درگیر پرسشی دیگر شد: چند مادر دیگر، پشت چند در بسته، در سکوت همین درد را زندگی میکنند؟ چند زن، هر شب پس از خواباندن فرزندانشان، به اجاره ماه آینده فکر میکنند؟ چند خانواده، لبخند میزنند تا کودکانشان نفهمند که بزرگترها برای تأمین ابتداییترین نیازهای زندگی چه اضطرابی را تحمل میکنند؟
و مهمتر از همه، ریشه این خشم کجاست؟
پاسخ، پشت درهای بسته نیست؛ بر میز مسئولان است
مادری که فرزندی خردسال دارد، به فرصت، آرامش و امنیت اقتصادی نیازمند است تا بتواند در کنار فرزندش باشد. کودکی به حضور مادر نیاز دارد و مادری نیز حق دارد بدون اضطراب تأمین ابتداییترین نیازهای زندگی، فرزندش را بزرگ کند.
اما چرا برای بسیاری از خانوادهها، کار کردن مادر دیگر یک انتخاب نیست و به ضرورتی ناگزیر تبدیل شده است؟ چرا درآمد یک خانواده، حتی با تلاش دو نفر، گاهی از تأمین هزینههای ابتدایی زندگی ناتوان میماند؟ چرا باید مادری میان کسب درآمد و مراقبت از فرزندش یکی را انتخاب کند؛ آن هم در شرایطی که هر دو، از نیازهای اساسی زندگیاند؟
سالهاست از تریبونها، در همایشها و میان صفحات بیانیهها، سخن از “تحکیم بنیان خانواده” “حمایت از مادران” و “تشویق به فرزندآوری” به میان میآید. این واژهها زیبا هستند، اما زندگی خانوادهها با واژهها اداره نمیشود.
خانوادهای که برای پرداخت اجاره خانه درمانده است، کدام حمایت را لمس کرده است؟ مادری که نمیداند چگونه میان هزینه نگهداری از فرزند و مخارج ضروری زندگی تعادل برقرار کند، چگونه میتواند با اطمینان به آینده فرزند دیگری فکر کند؟
نمیتوان از مادران انتظار داشت که بار سنگین فرزندآوری و تربیت نسل آینده را بر دوش بکشند، اما هنگام تأمین نیازهای اولیه زندگی، آنان را تنها گذاشت. حمایت از خانواده، پیش از آنکه در شعارها معنا پیدا کند، باید در سفره مردم، امنیت شغلی والدین، هزینههای مسکن و امکان مراقبت از کودکان دیده شود.
شعار، اجاره خانه را نمیپردازد؛ وعده، سفره را پر نمیکند و عبارت «در دست بررسی است»، اضطراب هیچ مادری را پایان نمیدهد.
اینجاست که مطالبهگری معنا پیدا میکند؛ نه برای متهم کردن افراد، بلکه برای یادآوری مسئولیتی که نمیتوان آن را به فردا موکول کرد.
پرسشهای من از مسئولان روشن است:
نخست؛ فاصله میان دستمزدها و هزینه واقعی زندگی تا چه زمانی قرار است از جیب و جان خانوادهها جبران شود؟ برنامه مشخص و زمانبندیشده برای کاهش این فاصله کجاست؟
دوم؛ در برابر افزایش اجارهبها و فشار روزافزون هزینه مسکن بر خانوادهها، چه سازوکار مؤثری برای حمایت از مستأجران و نظارت بر بازار وجود دارد؟
سوم؛ حمایت از خانواده و فرزندآوری، فراتر از مصوبات و شعارها، چه سهم ملموسی در زندگی مادران و کودکان داشته است؟ چند خانواده توانستهاند به پشتوانه این حمایتها، با آرامش بیشتری زندگی کنند؟
و چهارم؛ تا چه زمانی باید پرسشهای مربوط به معیشت مردم را با عبارتهایی مانند «در دست بررسی است» پاسخ داد؟ مردم چه زمانی نتیجه تصمیمها را در زندگی روزمره خود خواهند دید؟
مسئولیتپذیری، تنها نشستن بر صندلی قدرت یا اعلام برنامههای تازه نیست؛ مسئولیت، پاسخگویی روشن، اقدام مؤثر و پذیرش پیامد تصمیمهاست. وقتی خانوادهای برای تأمین هزینههای زندگی ناچار میشود میان حضور مادر کنار کودک و درآمد بیشتر یکی را انتخاب کند، باید پرسید کدام بخش از حمایتهای اجتماعی و اقتصادی نتوانسته است این خانواده را از چنین دوراهی دردناکی دور نگه دارد.
جبران این وضعیت، به تصمیمهای عملی نیاز دارد؛ سیاستهای اقتصادی واقعبینانه، حمایت مؤثر از خانوادههای دارای فرزند خردسال، توجه به هزینههای نگهداری از کودکان، امنیت شغلی والدین و برنامههایی که نتیجه آنها قابل سنجش و پیگیری باشد. مردم حق دارند بدانند چه تصمیمی گرفته شده، چه زمانی اجرا خواهد شد و چه تغییری در زندگی آنان ایجاد میکند.
خشم همسایهام را میتوان نادیده گرفت؛ میتوان آن را به تندی کلام یا بیحوصلگی روزهای سخت نسبت داد. اما آیا خردمندانهتر نیست که این خشم را نشانهای از فشاری بدانیم که مدتهاست بر زندگی او و خانوادهاش سنگینی میکند؟
گاهی خشم، آخرین صدای امیدی است که هنوز خاموش نشده؛ صدای کسی که همچنان انتظار دارد شنیده شود، شرایط تغییر کند و مسئولان برای حل مشکلات چارهای بیندیشند.
همسایه من فقط گلایه نمیکرد؛ او از حقی سخن میگفت که در میان هزینههای سرسامآور زندگی به حاشیه رانده شده است: حق برخورداری از آرامش، حق داشتن امنیت اقتصادی و حق مادری کردن، بیآنکه هر روز نگران نان شب و سقف بالای سرش باشد.
و شاید پشت در خانه های دیگر ، مادران بسیاری با همین نگرانیها زندگی میکنند؛ مادرانی که نامشان در هیچ گزارشی نمیآید، صدایشان به هیچ تریبونی نمیرسد و رنجشان در آمارهای اقتصادی خلاصه میشود. اما هرکدام، قصهای دارند که باید شنیده شود؛ قصه زنانی که میخواهند هم برای خانوادهشان نانآور باشند و هم فرصت دیدن بزرگ شدن فرزندانشان را از دست ندهند.
حمایت از مادر، به معنای نادیده گرفتن تواناییها و انتخابهای او نیست؛ به معنای فراهم کردن شرایطی است که مجبور نباشد از سر ناچاری، میان نیازهای اساسی زندگیاش یکی را قربانی کند. مادری که میخواهد کار کند، باید فرصت کار شایسته داشته باشد و مادری که میخواهد در سالهای نخست زندگی فرزندش بیشتر کنار او بماند، نباید به بهای این انتخاب، زیر بار اضطراب معیشت خم شود.
در نهایت، مسئله فقط حقوق یک خانواده یا اجاره یک خانه نیست؛ مسئله، کیفیت زندگی انسانهایی است که قرار است آینده این جامعه را بسازند.
و من هنوز به همان پرسش نخست فکر میکنم؛ پرسشی که در نگاه خسته همسایهام جا ماند و با من به خانه آمد:
اگر درآمد خانواده برای تأمین هزینههای زندگی کافی بود، اگر اجاره خانه به کابوس هر ماه تبدیل نمیشد و اگر مادر برای گذران زندگی ناچار نبود با اضطراب میان خانه و کار سرگردان بماند، امروز او چه میکرد؟
شاید کنار فرزندش مینشست، دستهای کوچکش را در دست میگرفت و بیآنکه نگران زنگ تلفن یا حسابوکتاب فردا باشد، به بازی و خندهاش دل میسپرد.
آیا خواسته زیادی است؟
مگر نه اینکه یکی از ابتداییترین آرزوهای هر مادر، این است که فرزندش را در آرامش بزرگ کند؟
پس چرا باید آرامش یک مادر، به توان پرداخت اجاره خانه گره بخورد؟
مریم شعبانی
برچسب ها :
ناموجود- نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
- نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
- نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.





ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0